زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه صد و بیستم

سلام عزیز مامان بیشتر از یه ماهه که نیومدم برات چیزی بنویسم دو هفته رفته بودم تهران خونه مامانی اینا و حسابی استراحت کردم و خوش گذروندم و البته حسابی هم خرج کردم روز اول که رفتم دکتر .... موکول شدیم به فردا برای سونوی دقیقتر ... صبح رفتم و سونو و خیالم راحت شد که بقایایی از پارسال نمونده .... هر چند که تو خیالبافیام فکر میکردم الان هم مثل پارسال شاید بهم بگه حامله ای عصر رفتم پیش دکتر .... اونم دوباره لتروزول بهم داد و منم دوباره خارجیش رو گرفتم ... همه چیز مثل پارسال بازم 500 پول دارو دادم و امیدوارم این بار هم این دارو ها استفاده نشه و تو اومده باشی تو دلم این سری که رفتم تهران حسابی پیش یسنا گلی بودم و کلی برام دلبری...
27 مرداد 1393

نامه صد و ششم

سلام عزیز دل مامان این روزا یه حال خوشی دارم ... یه حس سرخوشی .... این حس به خاطر پررنگ شدن حضور تو تو فکر و خیالمه و شاید تو دلم چهارشنبه شب یه خواب دیدم .... یه خواب با یه حس خیلی خوب ... یه خواب با یه عالمه گریه از سرشوق خواب دیدم من خاله نرگس و پسر گلش اردوان خان رو تو یه بیمارستان دیدم بابای تو بابای اردوان هم اونجا بودن و حسابی با هم دوست شده بودن خاله نرگس میخواست بره پیش دکترش و من هم همراهش رفتم خانوم دکتر منو سونو کرد و بهم گفت یه نی نی 5 هفته ای دارم  .... گفت سالمه و البته دختر هم هست من با تعجب بهش گفتم اولا که هنوز معلوم نیست نی‌نی تو دل من باشه دوما که الان نی‌نی خیلی کوچولوئه برا دیدن جنسیت .. و...
26 بهمن 1392

نامه صد و یکم

سلام عزیز مامان چهارشنبه گذشته خوابت رو دیدم یه خواب خیلی خوب خواب به دنیا اومدنت خواب شیر دادنت دلم خیلی خواستت خیــــــــــــــــــــلی تا شب تو فکرت بودم عزیز دلم کم کم دارم بی طاقت میشم
17 آذر 1392

نامه شصتم

سلام گل مامان دیشب اومده بودی تو خوابم اما نه مثل همیشه همیشه فقط حضورت رو حس میکردم .......... ولی دیشب واقعی‌تر بودی ........... بغلت کردم .......... نگاهت رو دیدم .............. از داشتنت لذت بردم ............. با هم رفتیم دریا ............. کنار آب پاک وزلال .......... همه هوای منو داشتن ............. تو هم خیلی ساکت بودی .............. منم تو دلم گفتم چقدر خوبه که مثل ریحانه گریه نمیکنه ............... خلاصه که عاشقت شدم صبح دلم برات تنگ شده بود
27 فروردين 1392

نامه چهل و نهم

سلام عزیز دل مامان مامانت یه خواب دیده ............ یه خواب خیلی خوب مریمی برای من از اون دنیا تبرکی اورده بود دلم واسش خیلی تنگ شده بود ........ خوابش یه کم ارومم کرد ........... ایکاش میدونستم که باید چیکار کنم ....... صبح دلم میخواست تبرکی که اورده بود تو کیفم باشه
28 بهمن 1391

نامه سی و هفتم

سلام خوشگل مامان امروز خیلی خوشحال بودم .... نمیدونم چرا .... مثل همیشه احساس میکنم که دارمت هر چقدر روزا بیشتر میگذره  این حس قوی تر میشه و خوشحالی من بیشتر البته اگه این خوشحالی یهویی غصه نشه امروز دوباره خواب دیدم  به قول خانم ابراهیمی که بهم میگه تو توی خوابات یه سریال کامل رو میبینی خواب دیدم سرکارم هستم  و  میخوایم با خاله فیروزه بریم خونه ...  شوهر خاله فیروزه اومده دنبالمون ... سوار ماشین که شدیم.... دیدم یه دختر کوچولو دارن .... گرفتمش روی پام .... خاله فیروزه مای بیبی نکرده بود بچه رو ... وسط راه جیش کرد رو پام..... صبح که بیدار شدم همش پیش خودم میگفتم باید لباسام رو بشورم  ولی بعدش یادم او...
26 دی 1391

نامه سی و ششم

سلام عزیز دل مامان دوباره خواب دیدم  اومدم برات تعریف کنم صبح شهادت امام رضا خواب دیدم مشهدیم..... تو یه خونه  با بابات و مامانی و بابایی ... یه همسایه مشهدی داشتیم که یه نی نی کوچولو همسن امیرعلی عمه داشت... فرستاده بودش بالا پیش ما تا سرگرمش کنیم مامانش بره جایی و برگرده.... ولی دیگه نیومد دنبالش... دو روز پیش من بود و وابسته من شده بود... مامانش رو پیداش نمیکردم رفتم دم خونشون نبود.... دم یه مسجد یا یه حسینیه بود که پیداش کردم ... داشت میرفت جلسه .... دیدم یه دختر بزرگ هم داره که همراشه... صداش کردم .. با یه قیافه طلبکارانه برگشت سمتم و بهم گفت  چیه میخوای بچه رو پس بدی و رفت.... انگار نه انگار که بچه اون بود و دو روزه ...
25 دی 1391

نامه سی و چهارم

سلام عزیز دل مامان پریشب خوابت رو دیدم دوباره خواب دیدم به دنیات اوردم ........... بعدش اومدم خونه عزیزجون ........ همون اتاقه که بچگیا بهش میگفتیم اتاق یخچالی یه حس عالی  و خوب داشتم ************** پ. ن: ولی چه کنم که خوابم دووم نداشت و زیاد بغلت نکردم
17 دی 1391

نامه بیست و دوم

سلام عزیزم عید مبارک عزیز دلم ایشالا یه  روز که خودت باشی واست لباس خوشگل بگیرم و واسه عید تنت کنم قربونت برم امروز باید برم سونو گرافی ..... همش پیش خودم میگفتم که خوبه وقتی میرم سونو  اونجا بهم بگن که تو دل مامانت هستی  واسه همین فکرای زیادی هم بود که قرار بود صبح بی بی چک بذارم اما از وقتی بابایی رفت تا وقتی که بخوام بیدار بشم همش خواب دیدم .... دیدم که بی بی چک گذاشتم  دو تا   هر دو تا هم اول خط دوم قرمز شد بعد خط اول .... خیلی ذوق کرده بودم .... هم میدونستم که خوابم هم نه دلم میخواست بیدار بشم و بدونم که همش واقعیت داره و من مامان شدم و امروز قرار نیست برم سونو اما وقتی صبح بی بی چک گذاشتم همه چیز ...
14 آبان 1391